X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389

جوک خنده دار

اولی به دومی: آن دو نفر را می‌بینی؟ ده سال است که ازدواج کرده‌اند و به قدری یکدیگر را دوست دارند که آدم فکر می‌کند اصلا ازدواجی بین‌شان صورت نگرفته است
-----------
پرایده داشته از بغل فلکس قورباغه ایه رد میشده، ازش میپرسه: داداش، چشمات چرا زده از حدقه بیرون؟!
فلکسه میگه: اگه موتور تورم درمیاوردن میچپوندن به ما تحتت، چشمات میزد از حدقه بیرون!!!
-----------
وزارت ارشاد شعر "اتل،متل،توتوله" را به دلایل زیر ممنوع کرد:
1.وجود کلمات توتوله، پستان و تحریک کودکان 2.استفاده از کشور هندوستان 3.زن کردی 4.ترویج فساد و بی حجابی...
شعر اصلاح شده: اتل متل زباله، گاو حسن باحاله، هم شیر داره هم آستین، شیرشو بردن فلسطین، بگیر یک زن راستین، اسمشوبذار حکیمه، که چادرش ضخیمه!!!
-----------
یه روز مدیر مهد کودک به یکی از بچه ها میگه:تو مامان داری؟ میگه نه!میگه بابا داری؟ میگه نه!مرده
میگه پس چی داری؟ میگه جیش دارم!!!!
-----------
توی یه تاکسی یه زنه با بچه اش و یه مرد تنها نشسته بودن زنه میخواسته به بچه اش شکلات بده!هی میگه : میخوری یا بدم این آقا بخوره میخوری یا بدم این آقا بخوره ، 5 دقیقه همینجوری میگذره .آخرش مرده شاکی میشه به بچهه میگه : عزیزم تکلیف مارو روشن کن اگه میخوریش من پیاده شم ، سه تا کوچه از خونمون گذشته
------------
اولی:تا به حال به هیچ یک از آرزوهای دوران کودکی ات رسیده ای؟
دومی: بله،وقتی بچه بودم و مادرم موهایم را شانه می کرد،آرزو داشتم کچل شوم!
----
سعید:چرا برادرت را از جلسه امتحان بیرون انداختند؟
احمد:آخه تقلب کرده بود.
سعید:چه جوری؟
احمد:سر امتحان علوم دنده هایش را شمرده بود
----

اولی:آقا چرا دیروز نیامدید زنگ درمان را درست کنید؟
دومی:آمدم ولی هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد!
----

پسر کوچولو:خاله جان از هدیه ایی که برایم آوردید خیلی متشکرم.
خاله:عزیزم لازم به تشکر نیست چون این هدیه ناقابل است.
پسر:من هم همین را می گفتم ولی مامان اصرار داشت که از شما تشکر کنم!
----
یه نفر مغازه بادکنک فروشی باز می کنه ولی بعد از مدت کوتاهی ورشکست می شود،
چون بادکنکهایش را به شرط چاقو می فروخت
----
یک نفر می خواست یک ماهی را خفه کنه هی سر ماهی را زیر آب می کرد و در می آورد
----
یک نفر به کله پزی می رود.
فروشنده از مشتری می پرسد: آقا چشم بذارم؟
مشتری: بله، ولی اول بذار قایم بشم.
----
روزی خودکار آبی پدرش می میره تا یکماه مشکی می نویسه
----
مادر : بیژن، من دارم میرم بیرون به کبریت دست نزنی ؟
بیژن : نه مادر ، فندک بابا پیش منه !!!
----
یک پرگار ضربه مغزی میشه، مستطیل میکشه !!!
----
اولی: تو فکر می کنی با دیدن عددها می توان آینده را پیش بینی کرد؟
دومی : بله، مادر من می تواند . چون از اول سال که مادر کارنامه ام را دید گفت : تو آخر سال از ریاضیات تجدید می شوی . و اتفاقا همینطور هم شد
----
پدر : از پسر همسایه یاد بگیر ، درست هم سن و سال تو است ولی شاگرد اول شده .
پسر : پدرجان شما هم که هم سن و سال دایی هستید چرا مثل او دکتر نشدید ؟
----
شخصی خودکارش تمام می شه ، ترک تحصیل می کنه
----
به یک فضول می گویند: اگر نصف دنیا را به تو بدهیم قول می دهی فضولی نکنی!!!!!
فضوله میگه : نصف دیگرش را به کی می دهید ؟
----
مردی سکه ای به هوا می اندازد، شیر می آید، فرار می کند
----
مردی خر خر کنان خوابیده بود و دخترش کنارش بازی می کرد که ناگهان مرد غلطی زد و خرخرش قطع شد.
دختر کوچولو گفت : مامان بیا ببین بابائی موتورش خاموش شد!
----
یکی به جدول برخورد می کنه می شینه حلش می کنه
----
به یک بچه میگویند با فرشاد جمله بساز. می گوید : روح غضنفرشاد.!!!!
----
به لاک پشت میگویند: یک دروغ بگو.
می گوید: دویدمو دویدم !!!
----
به فردی می گن: اگه آب نبود، چی می شد؟
می گه: اون وقت شنا یاد نمی گرفتیم، بعد غرق می شدیم!
----
مهمان:عجیبه چیکار کردید که از دست موشها راحت شدید و دیگه موش ندارید؟
میزبان:از همین شیرینی ها که روی میزه به خوردشون دادیم!